...

اصلا نفهمیده‌ام این هفته چطور گذشته، بس‌که دویده‌ام، بس‌که پله‌ها را دو‌تا‌یکی کرده‌ام و بس‌که دکمه‌های آسانسورها را فشار داده‌ام. صبح‌ها بدوبدو می‌روم این دانشکده و آن دانشکده. موضوع پایان‌نامه‌ام تصویب‌ شده‌ها. هی می‌روم این‌طرف و آن‌طرف چهار‌تا امضا از این استاد بگیرم و چهار‌تا از آن یکی. تابستان شده و هر کدام از استاد‌های راهنما و مشاور را باید از اینجا و آنجا پیدا کنم. هر روز هم دیر می‌رسم به دفتر. درست است که بابای آدم، رییس آدم هم هست، اما در دیزی و حیای گربه و اینها چی می‌شود پس؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز وسط شلوغی میدان ولی‌عصر بی‌هوا اولین بیتِ ترجیع‌بندِ بی‌نظیرِ سعدی آمد توی ذهنم. همین‌جوری از صبح دارم می‌خوانمش مدام زیر لب: «ای سروِ بلندقامتِ دوست، وَه‌وَه که شمایلت چه نیکوست...» برایتان پیش می‌آید چیزی بی‌هوا بیاید توی ذهنتان و ویرتان بگیرد باهاش بازی کنید؟!

فردا گذرم می‌افتد به مرکز اصلی دانشکده‌مان. بروم ببینم کارم شاید از آنجا زودتر پیش رفت. منتظر فِس‌فس‌کاری‌های اداری بمانم، می‌میرم از دلشوره. گفتم فس‌فس‌کاری‌های اداری و بهانه‌گيری‌هايشان، یاد این «یک بشقاب گه» افتادم. ببخشید البته.

 

پ.ن: این یادداشت محمدعلی‌سپانلو را درباره‌ی معشوق واقعی حافظ بخوانید، البته اگر نخوانده‌اید. جالب است.

/ 8 نظر / 20 بازدید
زهرا بورقانی

انصافا که کارهای اداری آدمُ پیر می کنه! خدا قوت! مطلب م-ع. سپانلو هم راجع به معشوقه واقعی حافظ جالب بود، ممنون!

زهرا

عجب! اون بشقاب رو حتما امتحان خواهم کرد نمی دونم چرا امروز ناخود آگاه نوشتم زهرا به جای سمانه!

فاطمه

ای سمانه. فکر کردم زهرا دومی هم زهرا بورقانيه! پس بگو دومی تويی! حالا جدی چی شد؟!

دويدن به هيچ کجا

اين جمله بالای وبلاگ خيلی به فکر فرو برد من رو ... واقعا اون چشمها آبيه ؟

فرنوش حبیب نژاد

سلام.از نمره ها چه خبر؟ من دارم ميرم پاکستان. لطفا برام نمره هارو کامنت بذار.مرسی!

فريد

سلام از تذکر بجا و کاملتون ممنونم. خوب بگذاريد به حساب گرفتاری فکر و درد سر های روزمره برای نوشتن يک پست! به هر حال اصلاح شد. تا بعد...

ماکان

سلام...خوبی! از اين موقعيت ها براي من هم زياد پيش اومده که يهو يه چيزی که اصلا بهش فکر نمی کنم به ذهنم بياد و ول کنم هم نباشه!

آزاده

بهش می‌گن خارش مغزی. خسته نباشی