۲۵

بیست‌و‌چهار تمام.

به همین سادگی می‌گذرد، و به همین سادگی بزرگ می‌شوم و بزرگ می‌شویم. پارسال را خوب یادم است: قد کشیده بودم.

بیست‌و‌چهار تمام.

بیست‌و‌پنج سالگی عزیز است. مقدس است. باشکوه است.

دوستش دارم.

پ.ن: کف پا و انگشت‌هایم غرق خون است. گند زدم. رفتم آشپزخانه چای دم کنم که ظرفی را شکاندم که هزار تکّه شد و یک تکّه‌ی تیزش افتاد روی انگشتم. آن‌قدر خون آمد که فکر کردم دارم می‌میرم. اگر مامان خانه نبود و به دادم نمی‌رسید، از هول و درد و اشک بیهوش می‌شدم کف آشپزخانه و غلت می‌زدم در آن واویلا.  

/ 55 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

ببین اصلا ما هیچی.آخه تو نمی گی ابر آبی چهار ساله دلش برات تنگ می شه؟! [ناراحت]

علی

ماشااالله این ظرف نبوده هزار تکه شده دیس بوده. [چشمک]

هادی

اینچنین است داستان کوتاه زندگی[گل]

کافر

سلام ..... من و که میشناسی!!؟! کافرم!! رفیق خیییییییییییییییییییییییییلی دورت!! با دو تا کارت حال نکردم : یکی عوض کردن قالب وبت و دیگری یتیم کردن اینجا!!!!!!!!!! آدم که کارشناسی ارشد هولوپی قبول میشه و زودی هم شوهر میکنه همینه دیگه!!!

یک دوست

نگران حالتان شدیم. گویا تکه ای از ظرف هزار تکه به قلب شما اصابت فرموده. بلا به دور است. به هر حال انگار بنگاه ازدواجی که راه انداخته بودید الحمدلله جواب داده است و به خانه بخت مشرف شده اید.قالب و مالب هم تعویض شده اند دیگر! تعطیل هم شد که شد! دوستان هم نگران نباشند. انگیزه نوشتن در هر کس متفاوت است. بگردند دنبال انگیزه ای که دراین دنیا تشنگی اش سیراب نشود.

فرهاد

www.iranianfair.com اولین تالار نمایشگاهبیان ایران , غرفه سازی , خدمات نمایشگاهی و برگزارکنندگان نمایشگاه

مریم میراحمدی

سلام فاطمه! گوشی موبایلم دزدیده شده و شماره ت رو حفظ نیستم... نگرانم از نبودنت... از مخمصه ای که تو همسرت گرفتارش شدین... منتظر تماست هستم... براتون دعا می کنم.

ماهماهی

آدرس جدید ابرآبی www.abrabi.com