همان کتابی که خواندمش

دیشب فقط نیم‌ساعت بی‌صدا نشسته بودم و کتابخانه‌ام را نگاه می‌کردم. بینِ این همه کتاب‌ نخوانده، هیچ کتابی نبود که سر ذوق بیاورَدَم و با خوشحالی از بین آن همه بِکِشمش بیرون و یکسره بخوانمش. از صبح که «سیمای دو زن» سعیدی سیرجانی را می‌خواندم، آخر شب هم که باز ختم شد به غزلیات سعدی. نه دستم رفت که «سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج» را شروع کنم و نه ادامه بدهم نیمه‌خوانده‌ها را: از گراهام گرین و فوئنتس تا این یکی و آن یکی و آن یکی. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می‌گوید «مونته‌دیدیو کوه خدا» را بخوان،  بهتر می‌شوی. راست می‌گوید شاید.

پریشب هم که با تو نشستم و از داستان «و ما ادریک ما مریم» مستور گفتم. داشتم برایت می‌گفتم از داستانی که هنوز نخوانده‌ای‌اش و تو خوب گوش می‌کردی. سر ذوق آمدیم هر دو. کاش کتاب را می‌دادم این چند روز با خودت ببری و بخوانی‌اش.

همین حالا بی‌هوا یاد پارسال افتادم. همین روزها بود یا نبود؟! همان روزی که توی کوچه‌پس‌کوچه‌های قلهک قدم زدیم و آخر سر نشستیم توی آن پارک کوچکی که دلمان را برده بود. محو خواندن بودیم هر دو، همان دفتر آبی‌رنگ. بالای سرمان هم قارقار کلاغ‌ها. تو نمی‌دانی چرا آن کوچه‌پس‌کوچه‌ها پر از کلاغ است؟! به نیمه‌های نوشته‌ام که رسیدی، یکی‌ از همان پَر‌سیاه‌هایشان از آن بالا خراب‌کاری کرد روی دفترم. تو غر زدی: «اه. حالم به‌هم خورد.» من هول شدم، می‌خواستم حال خوبمان برگردد سر جایش. آمدم چیزکی بگویم که حواسمان پرت شود. مثلا بگویم قدیمی‌ها می‌گویند خوش‌یمن است. اما بی‌هوا گفتم: «اوووه. تبرک است.» گفتی: «تبرک؟! تبرک؟!‌ تو را به خدا نگو تبرک است.» صدای قهقهه‌ی خنده‌مان پیچید در هم.

/ 16 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیچک سر به هوا

لطافت اين جا چه قدر خواستنی يه... به تون تبريک می گم،به این لحن بیان تون،حتا اگه این جا مخاطب خاص داشته باشه و امثال من فقط عابر عبوری باشن...

نرگس

سلام خوب هستين؟ اول از همه به خاطر وبلاگ جالب و خواندنيتون به شما تبريک ميگم من چند ماهه ميام اينجا رو ميخونم اما نظر نميذاشتم ببخشيد دوست عزيز خوش به حالتون که با کسی که عاشقش هستين ازدواج کردين من ۲۹ سالمه خيلی تنهام خيلی ...برام دعا کنيد ممنون

تاریخ و جغرافیا

سلام . فقط می خواستم بگم که خوب می نویسید و خسته نباشید.. امیدوارم که شما همچنان بنویسید. تا ما همچنان بیاموزیم. زنده باشید

محمد فرامرزی

لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های!نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ! های نپریشی صفای زلفکم را دست! و آبرویم را نریزی دل! ای نخورده مست! لحظه ی دیدار نزدیک است

" همه ، همه ، امّا ، ... تو هم ؟! تو هم ، مریم ؟ " ...

سمیه

سلام فاطمه جان. تو هم وبلاگ نويس ژشيمان شدی؟

سمانه

ابرآبی سه ساله ميشود!!! تبريک به زوج خوشبخت

محسن

سه سالگی تون رو تبريک ميگم. نمی‌خواهید مطلب جدید بنویسید؟ :)