روسریام قرمز بود؟! نه. زمینهاش سفید بود با گلهای ریز قرمز. فروردین بود، اردیبهشت بود یا خرداد؟! هر روزی میتوانست باشد؟! نه. زمستان بوده است لابد. فرقی هم نمیکند. هر روز میشد آن اتفاق بیفتد.
مثل میوهی کالی بودیم که باید به هوای هم میرسیدیم. زمستان بود؟! روز و ساعت و ثانیهی دقیقاش را یادم است؛ اما عمدی هست در بازی گرفتن کلمهها. در اینکه بدانی و بگویی نمیدانم.
آفتابِ ساعت چهار بیرمق بود. اما با همان بیرمقیاش تابیده بود روی چشمهایم. هی چشمهایم را میبستم و تو میخندیدی. گفتم: «اینجا آفتاب افتاده تو چشمهام.» گفتی: «یه دقیقه صبر کن، حالا بچرخ.»
تابستان بود؟ پاییز که نبود. پاییز هنوز آفتاببازی نمیکردیم. تاریخ دقیق را خوب میدانم. اما لذتی دارد...
مثل یک راز است. کسی نمیداند. هنوز مانده تا «از پرده برون افتد راز».
پشت به آفتاب ایستادم. آفتاب با سیاهیِ چادرم بازی میکرد و گلهای قرمز روسریام. گفتی: «ماه شدهای!» گفتم: «توی آفتاب؟!» و خندهکنان نشستیم روی آن نیمکت قدیمی. همانروز آشِرشته خوردیم؟! نه. خیلی پیشتَر همپیاله شده بودیم. بهار که نبود. لابد زمستان بوده است. از چه حرف میزدیم؟! سرت را بیاور جلوتر تا برایت بگویم. آخر هنوز راز است، کسی نباید بشنود.
آفتاب تمام شد و دیدیم دارد سردمان میشود. آسمان سرمهای شده بود. غروب بود. گفتی: «سرد شد»، و به بهانهی سرما بلند شدی که چند قدم راه بروی. اما نرفتی. همانجا ایستادی روبهرویم. من نشسته روی نیمکت، تو ایستاده مقابلم. شالم را گرفتی توی دست. گفتم: «نصفاش برای تو، نصفاش برای من.» چرا شال داشتم؟! لابد سرد بوده است؛ یعنی زمستان بود؟!
مثل راز است. پنهانش کردهایم. بین خودمان بماند، الان همین قصه را برای حافظ تعریف کردم. گفتم پس کی از پرده برون افتد راز؟! این آمد:
«...شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش...»
راست میگفتی. راست میگویی. هذا جنونالعاشقین.
بهمنماه ۱۳۸۵، فاطمه
*از تو.