نشانی جدید ابر آبی
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۸ 

دوستان خوبم،

مدت هاست اینجا می نویسم.

فاطمه ستوده


کلمات کلیدی:
 
۲۵
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ 

بیست‌و‌چهار تمام.

به همین سادگی می‌گذرد، و به همین سادگی بزرگ می‌شوم و بزرگ می‌شویم. پارسال را خوب یادم است: قد کشیده بودم.

بیست‌و‌چهار تمام.

بیست‌و‌پنج سالگی عزیز است. مقدس است. باشکوه است.

دوستش دارم.

پ.ن: کف پا و انگشت‌هایم غرق خون است. گند زدم. رفتم آشپزخانه چای دم کنم که ظرفی را شکاندم که هزار تکّه شد و یک تکّه‌ی تیزش افتاد روی انگشتم. آن‌قدر خون آمد که فکر کردم دارم می‌میرم. اگر مامان خانه نبود و به دادم نمی‌رسید، از هول و درد و اشک بیهوش می‌شدم کف آشپزخانه و غلت می‌زدم در آن واویلا.  


کلمات کلیدی:
 
از اين روزهايم
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ 

۱.این‌طرف و آن‌طرف که می‌بینندم، می‌پرسند چرا نمی‌نویسم. راست می‌گویند. چند تا علت داشت. اولی‌اش این بود که پرشین‌بلاگ که یکهو کن‌فیکون شد، خورد توی ذوقم. بعد این‌که یک‌سالی می‌شود که هاست و دامین گرفته‌ام و هنوز موفق نشده‌ام راهش بیندازم. سرِ سال رسید و پول را دوباره واریز کردم. با خودم گفتم خب حالا که مدتی است ننوشته‌ام، صبر می‌کنم بلکه دستی از غیب برون آید و کاری بکند برای منِ طفلکی. اما هر چه منتظر نشستم، هیچ دستی از هیچ جایی بیرون نیامد.

۲.خیلی‌خیلی وقت کم می‌آورم. هنوز نتوانسته‌ام خودم را جوری وفق بدهم با شرایط جدیدم که هم به کارم برسم، هم به پایان‌نامه، هم به مطالعه و تفریح و دَدَر. تا عصر که سرِ کارم، غروب که می‌شود تا دو دور بچرخم دور اتاق، شده ساعت ده‌یازده شب. آن‌وقت هم خیلی هنر کنم یک ربع بیایم نت و بعد بیهوش شوم از خستگی. نمی‌دانم باید چه کنم. خیلی دوست دارم ورزش کنم این روزها، نمی‌شود. گاهی بی‌هوا دلم می‌خواهد نقاشی کنم، نمی‌شود. دوست دارم زیاد کتاب بخوانم، نمی‌شود. البته این را هم بگویم هیچ‌وقت از مطالعه کم نمی‌گذارم من. وقتی می‌گویم "زیاد" کتاب بخوانم، یعنی خیلی "زیادتر" بخوانم. توی موسسه مدام دارم می‌خوانم. اصلا یکی از وظایفم همین است آنجا. اما گاهی هوس می‌کنم بی‌دغدغه‌ی "وظیفه" بخوانم. این را می‌گویم نمی‌شود یا کمتر می‌شود.

۳.باز هوای نوشتن‌های سرعتی روزنامه را می‌کنم گاهی. اما برای تصمیمی که گرفته‌ام، تا اینجا، خوشحال و راضی‌ام. موسسه‌ی آرام و ساکتی داریم. خبری از شلوغی‌های تحریریه، شیطنت‌ها، خنده‌ها و عصبانیت‌ها نیست. اوایلِ رفتن به موسسه، بعضی ساعت‌های روز حس می‌کردم خسته‌ام، کلافه‌ام، چرا اینجا این‌قدر ساکت است، هیچ‌ خبری نیست از آن "خودکار دودَر کردن‌ها"، از آن "کاغذ کِش رفتن‌ها". با خودم فکر می‌کردم چقدر همه‌چیز خوب و سرجایش است در این دفتر کوچک. اما دارم کم‌کم یاد می‌گیرم اینجا بهم سخت نگذرد.

۴.این روزها خوب روزنامه می‌خوانم. کشف دیروزم این و این بودند. هه. تکرار پس از یک ماه.


کلمات کلیدی:
 
همان کتابی که خواندمش
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦ 

دیشب فقط نیم‌ساعت بی‌صدا نشسته بودم و کتابخانه‌ام را نگاه می‌کردم. بینِ این همه کتاب‌ نخوانده، هیچ کتابی نبود که سر ذوق بیاورَدَم و با خوشحالی از بین آن همه بِکِشمش بیرون و یکسره بخوانمش. از صبح که «سیمای دو زن» سعیدی سیرجانی را می‌خواندم، آخر شب هم که باز ختم شد به غزلیات سعدی. نه دستم رفت که «سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج» را شروع کنم و نه ادامه بدهم نیمه‌خوانده‌ها را: از گراهام گرین و فوئنتس تا این یکی و آن یکی و آن یکی.

می‌گوید «مونته‌دیدیو کوه خدا» را بخوان،  بهتر می‌شوی. راست می‌گوید شاید.

پریشب هم که با تو نشستم و از داستان «و ما ادریک ما مریم» مستور گفتم. داشتم برایت می‌گفتم از داستانی که هنوز نخوانده‌ای‌اش و تو خوب گوش می‌کردی. سر ذوق آمدیم هر دو. کاش کتاب را می‌دادم این چند روز با خودت ببری و بخوانی‌اش.

همین حالا بی‌هوا یاد پارسال افتادم. همین روزها بود یا نبود؟! همان روزی که توی کوچه‌پس‌کوچه‌های قلهک قدم زدیم و آخر سر نشستیم توی آن پارک کوچکی که دلمان را برده بود. محو خواندن بودیم هر دو، همان دفتر آبی‌رنگ. بالای سرمان هم قارقار کلاغ‌ها. تو نمی‌دانی چرا آن کوچه‌پس‌کوچه‌ها پر از کلاغ است؟! به نیمه‌های نوشته‌ام که رسیدی، یکی‌ از همان پَر‌سیاه‌هایشان از آن بالا خراب‌کاری کرد روی دفترم. تو غر زدی: «اه. حالم به‌هم خورد.» من هول شدم، می‌خواستم حال خوبمان برگردد سر جایش. آمدم چیزکی بگویم که حواسمان پرت شود. مثلا بگویم قدیمی‌ها می‌گویند خوش‌یمن است. اما بی‌هوا گفتم: «اوووه. تبرک است.» گفتی: «تبرک؟! تبرک؟!‌ تو را به خدا نگو تبرک است.» صدای قهقهه‌ی خنده‌مان پیچید در هم.


کلمات کلیدی:
 
به همين سادگی
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٦ 

این کتاب‌ها، این عروسک‌های ردیف‌شده کنار هم که چیده‌امشان طبقه‌ی بالای کتابخانه‌ام، این آهنگ قدیمی، خواندن اولین دفتری که آن روزها نوشتم برایت، همین لبخند مردانه‌ات، همه‌شان می‌توانند من را از این روزمرّگی خلاص کنند. چه زیبا شاد می‌شوم.


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ 

اصلا نفهمیده‌ام این هفته چطور گذشته، بس‌که دویده‌ام، بس‌که پله‌ها را دو‌تا‌یکی کرده‌ام و بس‌که دکمه‌های آسانسورها را فشار داده‌ام. صبح‌ها بدوبدو می‌روم این دانشکده و آن دانشکده. موضوع پایان‌نامه‌ام تصویب‌ شده‌ها. هی می‌روم این‌طرف و آن‌طرف چهار‌تا امضا از این استاد بگیرم و چهار‌تا از آن یکی. تابستان شده و هر کدام از استاد‌های راهنما و مشاور را باید از اینجا و آنجا پیدا کنم. هر روز هم دیر می‌رسم به دفتر. درست است که بابای آدم، رییس آدم هم هست، اما در دیزی و حیای گربه و اینها چی می‌شود پس؟

امروز وسط شلوغی میدان ولی‌عصر بی‌هوا اولین بیتِ ترجیع‌بندِ بی‌نظیرِ سعدی آمد توی ذهنم. همین‌جوری از صبح دارم می‌خوانمش مدام زیر لب: «ای سروِ بلندقامتِ دوست، وَه‌وَه که شمایلت چه نیکوست...» برایتان پیش می‌آید چیزی بی‌هوا بیاید توی ذهنتان و ویرتان بگیرد باهاش بازی کنید؟!

فردا گذرم می‌افتد به مرکز اصلی دانشکده‌مان. بروم ببینم کارم شاید از آنجا زودتر پیش رفت. منتظر فِس‌فس‌کاری‌های اداری بمانم، می‌میرم از دلشوره. گفتم فس‌فس‌کاری‌های اداری و بهانه‌گيری‌هايشان، یاد این «یک بشقاب گه» افتادم. ببخشید البته.

 

پ.ن: این یادداشت محمدعلی‌سپانلو را درباره‌ی معشوق واقعی حافظ بخوانید، البته اگر نخوانده‌اید. جالب است.


کلمات کلیدی:
 
مثل يک نگاه خيره و لجوج
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ 

درِ اتاقم را که بستم، دیدم ریز، با مداد و با خط بچه‌گانه‌ای، پشت در نوشته‌اند: police. نمی‌دانم بچه‌ی صاحبخانه قبلی نوشته یا کی.

حالا این روزها در را که می‌بندم، مدام حس می‌کنم که police دارد نگاهم می‌کند.


کلمات کلیدی:
 
شايد که فصل جديد‌ی‌ست برايم
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦ 

شاید که فصل جدیدی باشد در زندگی‌ام. حتی پیش‌تر از آن‌که هم‌میهن هم توقیف شود، من این تصمیم را گرفته بودم، هرچند خیلی سخت.

تصمیمم را گرفته‌ام. وقتش رسیده که درست‌و‌حسابی کار کنم، درآمد ثابت داشته باشم و کارم تعریف‌شده باشد. وقتی می‌بینم نمی‌شود که در فضای فعلی روزنامه‌نگاری بمانم، وقتی می‌بینم که بعد از چهارسال کار پولی‌چیزی برایم نمانده، وقتی می‌بینم ارزش کارم را کم دیده‌اند، یا اصلا ندیده‌اند، وقتی می‌بینم...

تصمیمم را گرفته‌ام. می‌روم دفتر انتشارات بابا. خیلی‌وقت است که به این نتیجه رسیده‌ام که کار نشر چندان مغایر با آن‌چه می‌خواسته‌ام و مهم بوده برایم، نیست. اصلا همان است. گیریم که کمی دیر فهمیده‌امش. گیریم که چهارسال خودم را معطل این روزنامه و آن روزنامه کرده‌ام. حس می‌کنم هزار و یک ایده‌ی خوب و خلاقانه دارم برای کتاب کودک؛ شاید از همین‌جا حتی مسیرم هم کمی تغییر کند. این‌جوری حتی می‌توانم بعدها برای روزنامه‌ای و مجله‌ای هم بنویسم، اما نه از سرِ وظیفه و عادت.

شاید هم بهترین تصمیمِ این روزهایم باشد. این‌جوری هم به پایان‌نامه‌ام، که موضوع آن هم روزنامه‌نگاری کودک و نوجوان است، می‌رسم، هم شاد و آرامم، هم به دل‌خوشی‌های کوچکم قانعم.


کلمات کلیدی:
 
آيدا
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ 

برای آیدایِ روزهای کودکی‌ام

 

بگذار درست فکر کنم... دوازده سال پیش بود. می‌دانی آیدا، دوازده سال یک عمر است. کم که نیست دختر. باورت می‌شود که قد کشیده‌ایم؟!

از یک دبستان مذهبی سخت‌گیر، تنها من آمده بودم به آن مدرسه‌ی راهنمایی نمونه‌مردمی. تنها کز کرده بودم گوشه‌ی کلاس. اولین تصویری که از تو در یادم مانده است، تصویر ساعتت بود. نیمکت آخری کلاس نشسته بودم، تو هم نیمکت جلویی‌ام. نگاهم ماند روی ساعتت. شکلِ ساعتِ بچه‌های دوازده‌ساله‌ی شلوغ و دمدمی نبود. ساعتت شکل ساعت دخترخانم‌های آرام و درسخوان و سربه‌راه بود. دوست شدیم با هم.

کمی شکل هم بودیم. قد و قامتمان. هر دو می‌نشستیم ته کلاس، حالا دیگر کنار هم. هر دو درس‌خوان. تو انگلیسی یادم می‌دادی. من هم نماینده‌ی کلاس بودم و باید هربار مشق‌های علوم بچه‌ها را می‌دیدم. آن روزی را یادت هست که معلممان نیامد و دختر شیطان و آب‌زیر‌کاه ردیفِ جلویی بی‌هوا نشست و از بچه‌دار شدن آدم‌ها و تولیدمثل حرف زد و من و تو که بی‌خبر از عالم و آدم بودیم، حالمان بد شد و غش و ضعف کردیم؟! تا دو روز عق می‌زدیم و شب‌ها خوابمان نمی‌برد.

یاد آن روزهای تب و تاب «ساعت‌خوش» هم که می‌افتم، خنده‌ام می‌گیرد. یک روز معلم پیر خوش‌خنده‌ی عربی‌مان که فهمیده بود بچه‌های دوازده‌ ساله‌ی کلاس سر و گوششان می‌جنبد، توی کلاس گفت: «آهای. خب به من هم بگین. یالله. دونه‌دونه پاشین بگین کی، کی رو دوست داره!» نغمه بلند شد و گفت: «خانم اجازه، من رضا عطاران رو دوست دارم.» کلاس ترکید. من و تو دست‌های هم را گرفته بودیم و می‌لرزیدیم که خانم معلم بلندمان نکند. حرفی نداشتیم که بگوییم.

بچه بودیم دیگر. گاهی هی برای خودمان فالِ نمکدان می‌گرفتیم. از آن نمکدان کاغذی‌ها. همیشه اسم شوهر من توی فال علی می‌آمد. من هم مدام فکر می‌کردم که خب آخر این علی کی هست توی دور و بری‌هایم. فکر می‌کردم و سر در نمی‌آوردم. یادت که هست، اسم می‌گذاشتیم برای پاک‌کن‌هایمان حتی. مرجان و شبنم و من و تو. بعدها نمی‌دانم چرا بی‌خبر مانديم از شبنم. وای بر ما.

چهارده‌ ساله که شدم، شعر می‌خواندم و حرف سیاسی می‌زدم و قصه می‌نوشتم. من برایت قصه‌هایم را می‌خواندم، تو هم ذوق می‌کردی و چشم‌هایت برق می‌زد. تو هم حرف داشتی برایم. یک‌روز آمدی و گفتی ماهی‌ِقرمز مرده‌ی عیدتان را تشریح کرده‌ای ببینی آن تو چه‌خبر است. کسی چه می‌دانست قرار است دکتر شوی. من حالم بد شد و تا دو روز اخم کردم و اشکم‌دم‌مشکم شد. گریه کردم گمانم. بهت گفته بودم؟! روزهایی هم که تو ناهار ماهی می‌آوردی، من می‌مردم و زنده می‌شدم. دل و روده‌ام به‌هم می‌پیچید. تهوع. تهوع.

سیاسی شدیم. حرف‌های قلنبه‌سلنبه زدیم. با دختر آن نماینده‌ی مجلس پنجمی دعوا می‌کردیم. همان‌که چادر توری سر می‌کرد و یواشکی توی راه مدرسه ناخن‌مصنوعی گل‌بهی می‌زد و می‌آمد می‌نشست و برایمان تعریف می‌کرد که در شهر کوچکشان چه‌راحت دایی‌هایش ده‌تا ده‌تا به بابای دختره رای ‌داده‌اند؛ چشم‌های من و تو گردِگرد می‌شد. می‌نشست فحش می‌داد به خاتمی... آیدا یادت هست؟!

بزرگ شدیم. افتادیم به رقابت‌های بیست‌وپنج‌صدمی. هی درس، هی درس، هی درس. خواندیم و خواندیم، رقابت کردیم، تمام سال‌هایی را که هم‌کلاس بودیم و حتی نبودیم.

من نماندم. تاب نیاوردم کج‌و‌کولگی‌های هندسه و شوریِ شیمی و تلخیِ فیزیک را. چه‌قدر ذوق می‌کردی وقتی چیزی می‌نوشتم و جایی چاپ می‌شد. مجله را می‌زدی زیر بغلت و می‌بردی پیش فامیل‌هایتان، جارجار: این دوست من است.

می‌دانم. هنوز هم ذوق می‌کنی برایم. من دیشب دل توی دلم نبود. چرا دیشب گریه کردی در مراسم دفاعت، وقتی داشتی آن سوگندنامه را می‌خواندی؟! ای نامرد، برای رساله‌ات زدی چندتا موش را ناکار کردی؟! صدتا؟ دویست‌تا؟ سیصدتا؟!

دست و دلم می‌لرزد. می‌ترسم. بزرگ شده‌ایم. باورت می‌شود؟! دوازده‌ سال عمر کمی نیست دختر. دارم برایت می‌نویسم. من، «فابرعش‌هدوتس‌همطافِ» تو. یادت که هست؟! بخند.


کلمات کلیدی:
 
غرغرغر
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦ 

الان دقیقا توی وضعیتی هستم که اگه هابرماس رو ببینم، یه چَک می‌زنم توی گوشش، بیچاره‌ی بی‌نوا رو. دارم فحش می‌دم به مرده و زنده‌ و جد و پدرجد و نوه و نتیجه‌ی آلتوسر و پولانزاس و ویلیامز و میلی‌باند و دار و دسته‌ی گور به گوری مطالعات انتقادی و هر چی نظریه‌پردازیه.


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ 

داشتم درباره‌ی فرا‌‌واقعيت ژان بودریار می‌خواندم. نمی‌دانم ناگهان چی شد که جزوه‌ها را پرت کردم گوشه‌ای، از روی تخت پریدم پایین و وسط شلوغ‌پلوغی کمدم دنبال سازم گشتم. هنوز مانده بود روی کوک. خواستم رِنگِ ماهور را بزنم. اما هر کاری کردم، نشد. نتوانستم. انگار دارد یادم می‌رود ماهور و شور را. اَه. لعنتی.

این «لعنتی» خطاب به خودم است و تنبلی‌ام و فراموشی دوساله‌ام، وگرنه سه‌تار دوست‌داشتنی‌ام...


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ 

«...آخر رسم نبود کسی با دختر از شوهر آینده‌اش صبحت کند. رسم نیست دختر هم از شوهر کردن خود تا شروع اولین روز مراسم عروسی خبر داشته باشد.»

«عروس در حنابندان نمی‌تواند حرف بزند یا جایی را ببیند، حتی اگر تشنه باشد نباید آب بخواهد. در حالی‌که در خانه‌ی داماد صبح و شب مردها جمع می‌شوند و مطرب می‌آورند و خوش می‌گذرانند و داماد موقع حنابندان آزاد است بگوبخند کند.»

«مشاطه گفت: بلند شید برید، عروس و داماد می‌خواهند بخوابند.»

«در جزیره‌ی ما عقیده داشتند زنی که برقع به چهره ندارد، لخت است.»

«می‌گفتند: تو اگر آدم بودی برقعت را برنمی‌داشتی.»

«کتاب خواندن زن را بد می‌دانستند... اگر مادرشوهرم می‌دید دارم کتاب می‌خوانم، می‌گفت این عاشقه.»

«یکی از دوستان می‌گفت هیچ‌وقت نمی‌توانیم درِ اتاق‌خوابمان را ببندیم، چون مادرشوهرم می‌گوید از تنهایی می‌ترسد و حتی وقتی بچه‌ها در کنارش می‌خوابند، باید درِ اتاق‌خوابِ ما باز باشد.»

«به مکتب‌خانه که می‌رفتیم، اگر یک پسر قرآن را ختم می‌کرد، بچه‌ها یک روز تعطیل بودند؛ ولی باید دو دختر، هر کدام به تنهایی، قرآن را ختم می‌کردند تا یک روز تعطیل شویم.»

«...در روش درمانِ محلّی، معمولا تا دو سه هفته بعد از زایمان، گلوله‌های سنگ ِ نمک- که بهش می‌گویند دَرمون- داخل رحِم می‌گذارند و اعتقاد دارند برای جلوگیری از عفونت مفید است...»

«...مثلا آنژین چرکی را می‌گویند گرو. ماما دست می‌کند توی گلو و لوزه را آن‌قدر فشار می‌دهد که از آن خون بیاید؛ چون معتقدند زخمی که باز شود خوب می‌شود...»

«...معتقدند همین‌جور که پسر ختنه می‌شود، دختر هم باید ختنه شود. می‌گویند دختر و پسر تا ختنه نشده، نمی‌تواند نماز بخواند. چه دختر چه پسر تا ختنه نشود، مکتب‌خانه‌ها قبولش نمی‌کنند.»

«یک روز دختری را آوردند پیش من که موقع ختنه یکی از رگ‌هایش بریده شده بود...»

 

کتاب «در گرگ و میش راه» را می‌خواندم. یادم است یکی از خوانندگان وبلاگ دکتر احمدنیا در کامنت‌های یکی از یادداشت‌هایشان تعریفش را کرده بود. وقتی خواندمش، کلّی زیر جمله‌ها را خط کشیدم و حاشیه نوشتم. این کتاب خاطرات «زینت دریایی» است، یکی از زنان مقیم روستای سَلَخ در نزدیکی قشم. این زن می‌تواند بعد از کلّی مبارزه با اطرافیان و سنت‌ها برود بهورزی بخواند، بعد برقع از صورت بردارد و لباس فرم بهورزی بپوشد و در نهایت کاندیدای شوراهای اول شود و رای اول را بیاورد؛ هرچند که در دور دوم ردصلاحیت می‌شود. کتاب را چشمه درآورده و چاپ اولش بهار ۸۴ است. بخش اول کتاب خاطرات زینت تا وقت برداشتن برقع است و بخش دوم هم گفت‌و‌گو با او .


کلمات کلیدی:
 
الکی‌بلکی*
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦ 

اصلا حال و حوصله‌ی درس خواندن ندارم. ولی مثل مرغ نشسته‌ام توی خانه و دارم نوک می‌زنم به کتاب‌ها. به هر کدام ذرّه‌ای. زیاد بیرون نمی‌روم؛ نمی‌دانم برای گرمای هواست یا جَوگیری درس و امتحان. دارم روی پروپوزال این پایان‌نامه‌ی سه‌نقطه هم کار می‌کنم و حسابی قاطی‌پاطی‌ام.

الکی‌الکی درسم تمام شد. واحدها تمام شدند و رفتند پی کارشان و فقط مانده این پایان‌نامه. دیروز جشن فارغ‌التحصیلی‌ بود، توی یکی از باغ‌های کرج. یک جمع خودمانی و جمع‌و‌جور. یکی از استادها می‌گفت که علی به‌نظرش آشناست. معلوم شد این استاد ما رفته بوده روزنامه‌ی علی اینها. خانم دکتر یاد جلسه‌ی وبلاگ‌نویسان قبل از انتخابات شورای شهر آذر گذشته نبود، یادش که انداختم... :))

وقت برگشتن، رفتیم چیتگر. زیاد گرم نبود. ولو شدیم کف زمین. باد خنکی می‌وزید. دراز کشیدم روی سبزی‌ـ‌زردیِ چمن‌ها. بالای سرم هم آسمان و درخت بود. چوب‌شور و پسته می‌خوردیم. انگار همین تصویر کوچک و ساده را در ذهنم قاب گرفته‌اند. آرام و عاشق بودم در آن لحظه. صدای درخت‌ها را هم می‌شنیدیم. مطمئنم.

 

پ.ن: ببینید، موضوع کلی پایان‌نامه‌ام درباره‌ی وضعیت روزنامه‌نگاری کودک و نوجوان در ایران است و احتمالا مطالعه‌ی موردی هم خواهم داشت. به جاهای خوبی هم تا حالا رسیده‌ام. مانده تصویب موضوع و شروع کار. اگر ایده‌ای، پیشنهادی، طرحی، سوالی، چیزی توی ذهن دارید، خیلی خوشحال می‌شوم بشنوم.

 

* سمانه مسیج زد: «خوبی خرجون؟ الکی‌بلکی دلم برات تنگ شده.»


کلمات کلیدی:
 
تاب‌تاب‌عباسی...
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦ 

یک‌ساعتی است که آسوده شده‌ام از نوشتن و خواندن اجباری. البته موضوعش چندان هم اجباری نبود، دل‌بخواهِ خودم بود، اما وقتی چند جفت چشم که دارند بهت چشم‌غرّه می‌روند خیره‌‌‌‌‌‌‌‌خیره نگاهت کنند که یعنی زود باش بدو بنویس ، اسمش می‌شود اجباری.

نمی‌دانم چرا اینجا بوی آش‌ِرشته می‌آید. بیرون پنجره هم دارد باران می‌بارد. بوی باران و آشِ‌رشته، همراه با کمی بوی نمی‌دانم اسفند یا چوب سوخته. دارم عاشقانه‌های سعدی را می‌خوانم و قدیمی‌های گوگوش را گوش می‌دهم. حس می‌کنم شمالْ‌لازم یعنی حال و هوای الانِ من.

نشانه می‌گذارم لایِ این صفحه‌ی کتاب:

آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است

وآن نه بالای صنوبر که درخت رطب است

نه دهانی است که در وهم سخندان آید

مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است...

 

تیک‌تاک. تیک‌تاک. تیک‌تاک.


کلمات کلیدی:
 
همين‌جوری می‌نويسم که خواب از سرم بپرد!
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦ 

تعطیلات؟! هه! از خستگی نفسم دارد بند می‌آید. هی دارم می‌خوانم و می‌نویسم و هی خوابم می‌آید. به شماهایی که این دو سه روز هیچ کاری ندارید حسابی غبطه می‌خورم.

این پایان‌نامه شده قوز بالای قوزِ تمام کارهایم. خوابم می‌آید سر ظهری. ای بابا.

وسط شلوغ‌پلوغی‌ها این را پیدا کردم. خیلی خوب است و کیفورتان می‌کند احتمالا. شما هم بخوانیدش و حسابی بخندید. آقای عامه‌پسند قطعا بیشتر خوشش می‌آید.


کلمات کلیدی: