برای آیدایِ روزهای کودکیام
بگذار درست فکر کنم... دوازده سال پیش بود. میدانی آیدا، دوازده سال یک عمر است. کم که نیست دختر. باورت میشود که قد کشیدهایم؟!
از یک دبستان مذهبی سختگیر، تنها من آمده بودم به آن مدرسهی راهنمایی نمونهمردمی. تنها کز کرده بودم گوشهی کلاس. اولین تصویری که از تو در یادم مانده است، تصویر ساعتت بود. نیمکت آخری کلاس نشسته بودم، تو هم نیمکت جلوییام. نگاهم ماند روی ساعتت. شکلِ ساعتِ بچههای دوازدهسالهی شلوغ و دمدمی نبود. ساعتت شکل ساعت دخترخانمهای آرام و درسخوان و سربهراه بود. دوست شدیم با هم.
کمی شکل هم بودیم. قد و قامتمان. هر دو مینشستیم ته کلاس، حالا دیگر کنار هم. هر دو درسخوان. تو انگلیسی یادم میدادی. من هم نمایندهی کلاس بودم و باید هربار مشقهای علوم بچهها را میدیدم. آن روزی را یادت هست که معلممان نیامد و دختر شیطان و آبزیرکاه ردیفِ جلویی بیهوا نشست و از بچهدار شدن آدمها و تولیدمثل حرف زد و من و تو که بیخبر از عالم و آدم بودیم، حالمان بد شد و غش و ضعف کردیم؟! تا دو روز عق میزدیم و شبها خوابمان نمیبرد.
یاد آن روزهای تب و تاب «ساعتخوش» هم که میافتم، خندهام میگیرد. یک روز معلم پیر خوشخندهی عربیمان که فهمیده بود بچههای دوازده سالهی کلاس سر و گوششان میجنبد، توی کلاس گفت: «آهای. خب به من هم بگین. یالله. دونهدونه پاشین بگین کی، کی رو دوست داره!» نغمه بلند شد و گفت: «خانم اجازه، من رضا عطاران رو دوست دارم.» کلاس ترکید. من و تو دستهای هم را گرفته بودیم و میلرزیدیم که خانم معلم بلندمان نکند. حرفی نداشتیم که بگوییم.
بچه بودیم دیگر. گاهی هی برای خودمان فالِ نمکدان میگرفتیم. از آن نمکدان کاغذیها. همیشه اسم شوهر من توی فال علی میآمد. من هم مدام فکر میکردم که خب آخر این علی کی هست توی دور و بریهایم. فکر میکردم و سر در نمیآوردم. یادت که هست، اسم میگذاشتیم برای پاککنهایمان حتی. مرجان و شبنم و من و تو. بعدها نمیدانم چرا بیخبر مانديم از شبنم. وای بر ما.
چهارده ساله که شدم، شعر میخواندم و حرف سیاسی میزدم و قصه مینوشتم. من برایت قصههایم را میخواندم، تو هم ذوق میکردی و چشمهایت برق میزد. تو هم حرف داشتی برایم. یکروز آمدی و گفتی ماهیِقرمز مردهی عیدتان را تشریح کردهای ببینی آن تو چهخبر است. کسی چه میدانست قرار است دکتر شوی. من حالم بد شد و تا دو روز اخم کردم و اشکمدممشکم شد. گریه کردم گمانم. بهت گفته بودم؟! روزهایی هم که تو ناهار ماهی میآوردی، من میمردم و زنده میشدم. دل و رودهام بههم میپیچید. تهوع. تهوع.
سیاسی شدیم. حرفهای قلنبهسلنبه زدیم. با دختر آن نمایندهی مجلس پنجمی دعوا میکردیم. همانکه چادر توری سر میکرد و یواشکی توی راه مدرسه ناخنمصنوعی گلبهی میزد و میآمد مینشست و برایمان تعریف میکرد که در شهر کوچکشان چهراحت داییهایش دهتا دهتا به بابای دختره رای دادهاند؛ چشمهای من و تو گردِگرد میشد. مینشست فحش میداد به خاتمی... آیدا یادت هست؟!
بزرگ شدیم. افتادیم به رقابتهای بیستوپنجصدمی. هی درس، هی درس، هی درس. خواندیم و خواندیم، رقابت کردیم، تمام سالهایی را که همکلاس بودیم و حتی نبودیم.
من نماندم. تاب نیاوردم کجوکولگیهای هندسه و شوریِ شیمی و تلخیِ فیزیک را. چهقدر ذوق میکردی وقتی چیزی مینوشتم و جایی چاپ میشد. مجله را میزدی زیر بغلت و میبردی پیش فامیلهایتان، جارجار: این دوست من است.
میدانم. هنوز هم ذوق میکنی برایم. من دیشب دل توی دلم نبود. چرا دیشب گریه کردی در مراسم دفاعت، وقتی داشتی آن سوگندنامه را میخواندی؟! ای نامرد، برای رسالهات زدی چندتا موش را ناکار کردی؟! صدتا؟ دویستتا؟ سیصدتا؟!
دست و دلم میلرزد. میترسم. بزرگ شدهایم. باورت میشود؟! دوازده سال عمر کمی نیست دختر. دارم برایت مینویسم. من، «فابرعشهدوتسهمطافِ» تو. یادت که هست؟! بخند.